سال 1340 بود که به اتفاق یکی از همدورهایهای دانشکده به دارالکتاب استاد سیدحسین میرخانی مراجعه کردم. وقتی از علاقة خود به خط صحبت کردم و گفتم، مایلم زیر نظر شما تعلیم ببینم، ایشان کلاسهای آزاد خوشنویسی وابسته به وزارت فرهنگوهنر آن موقع را معرفی کردند و گفتند، من در آنجا تعلیم میدهم و اگر که مایلید، به آنجا مراجعه کنید.
بدین ترتیب، من به کلاسهای آزاد خوشنویسی راه یافتم. اول بار این توفیق نصیبم شد، با استادی کار کنم که بعدها شناختم و بهترین استاد زمان ما بود. نحوة تعلیم استاد یک طرف و برخورد ایشان از طرف دیگر، باعث میشد شاگردان نه تنها رابطة استادشاگردی داشته باشند، بلکه بعد از مدتی کوتاه- به خاطر سجایای اخلاقی ایشان- رابطة مرید و مرادی پیدا میشد. و شاگردان، ایشان را به قدری دوست داشتند که میتوان گفت، در هیچ دورهای، از تاریخ خوشنویسی؛ رابطهای اینچنین وجود نداشته است. هم از نظر کثرت شاگردها و هم از نقطه نظر صمیمیت و عشق و علاقه به استاد! چون شخصیت ایشان طوری بود که در یکیدو جلسة اول همه را مجذوب میکرد. ایشان بسیار با گرمی شاگرد را میپذیرفتند. اول حُسن کار شاگرد را میگفتند؛ او را تشویق میکردند و بعد نکتههایی را، که میبایستی تعلیم دهند، زیر خط شاگرد، تعلیم میدادند. ایشان با یک سرمشق جدید مینوشتند که شاگرد برود و در طول هفته کار کند و بیاورد. با تجربیاتی که از استادان گذشته داشتند و روش تعلیم آنها، بهترین روش را برای تعلیم انتخاب کرده بودند. برای تعلیم شاگرد سرمشقهایی مینوشتند، در حدّ توان و قوّت آنان و به قدری خوب این کار را میکردند که در کمتر از شش ماه یک شاگرد با استعداد نسبی، موفق میشد به خط آشنا و علاقهمند شود.
به قدری رابطة استادشاگردی صمیمی بود که در خارج از محیط کلاس شاگردها استاد را رها نمیکردند و گاهی اوقات تا نزدیک خانة وی، او را مشایعت میکردند. در راه صحبت از خط و مسائل حاشیهای از خط و خوشنویسی برقرار بود.
نکتة دیگر- که به نظرم حائز اهمیت است- دربارة تخصص ایشان و خط ایشان است. استاد میرخانی بزرگترین کاتب زمان ما بودند. و آثار کتابتی ایشان همیشه راهگشا بوده است.
به خاطر نبوغی که داشتند، سبک کلهر و عماد را به خوبی میدانستند و به آن سلیقة شخصی را هم اضافه کرده بودند. بارها از ایشان شنیده بودم که میگفتند، حالا دیگر خط به تکامل خود رسیده و دیگر اگر کسی بخواهد پیروی کند، باید این شیوه را تعقیب نماید؛ برای این که شیوههای دیگر به این حد نرسیدهاند.
در آثار کتابت، ایشان خیلی پربار بودهاند. بهترین نمونة آن، دو قرآنی است که نوشتهاند. بخصوص در دومی، به قدری استادی و تبحر دیده میشود که شگفتآور است؛ برای این که اصولاً خط نستعلیق مناسب متون عربی نیست و اشکالاتی به بار میآورد. ولی با توانمندی و اعتقادی که ایشان به این کار داشتند، به چنان موفقیتی رسیدند که به نظرم دیگر در تاریخ تکرار نمیشود؛ یعنی هیچ خوشنویسی؛ نمیتواند قرآن را در این حد خوشنویسی کند. این را میشود به عنوان اهم آثار کتابت استاد نام برد و میتوان گفت، همان شیوة عماد و کلهر را با یک استحکام ویژه، که خاص خودشان بود، و با افزودن سلیقة شخصی مینوشتند؛ یعنی در طراحی بعضی از کلمات نظر خود را پیاده میکردند و به کار میبردند و خیلی هم کار ایشان موفقیت آمیز بوده است.
من نشنیدم و ندیدم که کسی در تاریخ خوشنویسی با انگشت سبابه و انگشت شست قلم را بگیرد و کتابت کند. او چه در اقلام درشتوریز بدین ترتیب کار میکردند. درواقع، برای کسی که به این کار عادت کرده باشد، این روش امتیازاتی دارد؛ مثلاً، گردش قلم به نحوی است که یک تسلط به کاتب میدهد. و دید کاتب بهتر است و مسلطتر کلمهها را، که مینویسد، میبیند. بعضی از شاگردان هم این روش را دنبال کردند و با دو انگشت شروع کردند به نوشتن، که اگر این کار عادت شود، خیلی نکات مثبت برای کاتب خواهد داشت.
ایشان معتقد بودند، نقطهگذاری، در مراحل خیلی ابتدایی خوشنویسی میتواند راهگشا باشد. اما به مجرد این که شاگرد با خط آشنا شد، دیگر تعلیم نقطه، کارسازی ندارد، و یک امر نسبی است. برای این که اندازة کلمه را به دست شاگرد دهند، مثلاً میگویند، "الف" سه نقطه داشته باشد؛ ولی هیچ استادی- چه در گذشته و چه در زمان ایشان و چه در امروز- موقع نوشتن به این مسأله توجهی ندارد. و آن الف را انتخاب میکند که از نظر تناسب زیبا باشد. حالا ممکن است کمی کوتاهتر یا بلندتر نوشته شده باشد. همان طور که ایشان معتقد بودند، نقطهگذاری برای مرحلة ابتدایی آموزش مفید خواهد بود، ولی ادامة آن بیتأثیر است. درهرحال، ایشان از این روش استفاده نمیکردند. و بیشتر سعی داشتند که برش و ساختار کلمه را بیاموزانند. درواقع، به صورت بصری آموزش میدید؛ و دریافت بصری شاگرد بود که خط او را به سمت تکامل میبرد.
ایشان اجرا و ترکیب را با هم یاد میدادند؛ تمام نکات خط را مطرح میکردند و شاگرد همة اینها را همزمان یاد میگرفت. بهطورکلی، توفیق ایشان در پرورش شاگرد هم به خاطر اتخاذ چنین روشهایی بود.
ایشان با مصراعهای کوتاه شروع میکردند؛ کلمات آسانتر و بعد کلمات مشکلتر را در سرمشقها میگنجاندند. بدین ترتیب بود که هر بار شاگرد سرمشق میگرفت، یکیدو کلمة جدید در آن سرمشق بود که باید یاد میگرفت و به آن توجه میکرد. و با این روش هم خیلی سریع به مقصد میرسید.
دختر استاد یک جملهای داشتند که به ایشان لقب "خداوند عشق" داده بودند. واقعاً از نظر اخلاقی، حُسن خلق و برخورد نمونه بودند. من به هیچ استادی در هیچ زمینهای برنخوردم که چنین رفتاری داشته باشند. تمام شاگردان را مثل فرزند دوست داشتند. شاگردان هم او را استاد و پدر خود میدانستند. آنچه را میدانستند با صداقت و سخاوت در اختیار شاگرد قرار میدادند. و شاگرد حس میکرد از هیچ نکتهای فروگذار نمیکنند. قبلتر از او، در این رشته، استاد همه چیز را در اختیار شاگرد نمیگذاشت. ولی استاد این کار را میکرد؛ و بیریایی ایشان در امر تعلیم بینظیر بود.
به نظر من در هر دورهای، آثاری از نبوغ در کار ایشان وجود دارد. هیچ نوع اشکال و کمبودی در خط او نبود. البته، در اواخر عمر، قبل از نابینایی؛ یک مقدار "دور" در خط او بیشتر مشاهده میشود؛ آن هم به خاطر حالی است که ایشان داشتند. و الا، در مقاطع مختلفی که من آثار ایشان را دیدم، همگی عالی است، خصوصاً در دومین قرآن، مقدار "دور" در کار ایشان بیشتر شده است.
نکتة دیگر در خصوص استاد آن که، انجمن خطاطان قائم به وجود ایشان بود. البته، دیگران هم سهمی داشتند، ولی به قدری تلاش او شدت داشت که میتوان گفت، در صد بسیار بالایی (بیش از نود در صد) از خطاطان امروز در محضر ایشان خط را یاد گرفته بودند. و این قابل مقایسه با راندمان و حاصل تعلیم کلاسهای دیگر استادان نیست.
ایشان به قدری خالصانه عمل میکردند که به کسی بد نمیگفتند. ولی افرادی بودند که در غیاب استاد مطالبی را از جانب ایشان مطرح میکردند؛ و قصد هم این بود که رابطهها را خراب کنند. اما در تمام مدتی که در خدمت ایشان کار میکردم، ندیدم دربارة شخص خوشنویسی بد بگویند.
دربارة ایثار و همتی که مصروف تعلیم کرده بودند، مطالبی را من از زبان ایشان شنیدهام که گاه مقایسههایی میکردند. مثلاً میگفتند، من چه کارها که کردهام و چه زحمتها که کشیدهام و دیگران این گونه سرمایهگذاری برای خط نکردهاند. اما به هیچ وجه بدگویی یا انتقاد از شخصی را من از ایشان نشنیدم.
گمانم آنچه در مدت تعلیم خود از ایشان شنیده بودم، مطرح کردم، فقط با کمال تأسف ایشان به علت عارضة قند، در اواخر عمر نابینا شده بودند. و این را هم من شنیدم که ایشان میگفتند، اگر من نابینا شدم باکی ندارم؛ برای این که صدها چشم را تربیت کردم که اینها به منزلة چشمهای من هستند.
در موسیقی ایشان، استاد مسلم کمانچه بودند. منتها از وقتی کار کتابت قرآن را شروع میکنند، عهد میبندند دیگر موسیقی را رها کنند. و کسانی که همدورة ایشان بودند، او را به عنوان استاد مسلم کمانچه میشناختند. بهطورتفننی، شعر هم میگفتند. البته، در زمانی که من به کلاس ایشان رفتم، هرگز متوجه نشدم ایشان، دستی هم در سرایش شعر دارند. اما در اواخر گاهی اوقات به صورت تفننی شعر میگفتند.
استاد به تمام اقلام خوشنویسی مسلط بودند. در کتابت، خط ریز، که مینوشتند؛ بیننده احساس میکرد در کمال زیبایی نوشته شده است. یا در اقلام درشت اگر موردی پیش میآمد، آدم میدید واقعاً در اوج زیبایی است. کتیبة مسجد تالیان را نوشته بودند که در نهایت زیبایی است. شیوة ایشان؛ ابعاد ریز و درشت قلم در آن تأثیری نداشت. به کمال رسیده بود و در تمام اقلام موفق بود.
منبع: دوهفته نامه تندیس
ویزه نامه مرحوم استاد سیدحسین میرخانی |